تبليغاتX
سکوت یخزده
Some Where To Get Rid Of All That Is Inside Your Head, Driving You Mad
 استقلال :)


و بالاخره بعد از چهار سال نوشتن، مستقل شدم http://miriaam.com/



|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و نهم مهر 1388  |
 تو ممکن است فراموش کنی


تو ممکن است فراموش کنی

اما

بگذار این را بگویم

روزی

کسی

به یاد ما خواهد افتاد

سافو


|+| نوشته شده توسط میریام در هشتم مهر 1388  |
 به خاطر چشمهایت


تولدت مبارک، رفیق روزهای تنهایی و شبهای تاریک

امشب هم مثل روزهای بودنت یه شاخه رز سرخ گرفتم و آهنگ فلور دِو لیس رو گذاشتم. اینجا نشستم، عکسها رو نگاه می کنم و خاطرات رو ورق می زنم. خاطراتی که خیلی شبها، تنها دلیل موندنم شد ... یادِ دستهایی که بارها منو از ورطه نومیدی بیرون کشیدن و نگاهی که تو تاریک ترین لحظات بهم امید دادن.

سالها می گذره. سالها از آخرین باری که دستهات رو بین دستهام گرفتم و با لبخندت زندگی کردم؛ طی این سالها خیلی چیزها تغییر کرده. منم تغییر کردم. آدم دیگه ای شدم. از اون دختر شوخ و شنگ و بی خیال فاصله گرفتم و دغدغه های زندگی خم به ابروم آورده؛ اشک های تنهایی که با خیالت ریختم لبخندم رو کمرنگ کرده، و لحظه های خاموشی که کنار اون سنگ سرد و بیروح  که فقط اسمی ازت روش مونده لحظه ها رو مرور کردم ...

اما بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند؛ هنوز هم وقتی دلم از دنیا می گیره با تو درد دل می کنم، هنوز هم وقتی می خوام تصمیم بگیرم تصور می کنم اگر تو بودی چه می کردی، هنوز هم خیلی وقت ها به امید دیدن چشمهات به خواب می رم. هنوز هم باورم نمیشه دیگه روزی نمی رسه که اسمم رو صدا کنی

تولدت مبارک.

مرتبط: http://www.frozensilence.blogfa.com/post-83.aspx



|+| نوشته شده توسط میریام در ششم مهر 1388  |
 حق انتخاب


اهمیت قائل شدن برای آرامش خودت، اینکه بخواهی شب ها وقتی پلک روی هم می گذاری خوابت مشوش نباشد اشکالی که ندارد هیچ، خیلی هم خوب است. اینکه بخواهی با آدمهایی باشی که راه و مرام تو را قبول دارند و با تو هم مسیرند طبیعی است.

اما اگر برای به دست آوردن همراهی اشان حق انتخاب را از آنها بگیری، واقعیت را درباره خودت و زندگی ات پنهان کنی و عامدانه باعث شوی چیزی را باور کنند که می دانی حقیقت ندارد نفرت انگیز است.  

به اندازه کافی توی این زندگی حق انتخاب از ما گرفته می شود، نیازی نیست خودمان هم این بلا را سر دیگران بیاوریم.



|+| نوشته شده توسط میریام در پنجم مهر 1388  |
 نه فقط بخاطر گذشتن


چند روز پیش داشتم با دوست عزیزی درباره ماه های اخیر صحبت می کردم. نه درباره اتفاق ها، که درباره خودم. درباره اینکه چطور این مدت بیشتر اوقات به خودم می گفتم:"می گذره. این هم می گذره". و به خودم آمدم و دیدم ماه ها گذشته و من هنوز می گویم: "می گذره ..."  

لحظاتی را که هیچوقت بر نمی گردند، روزهایی که هیچوقت تکرار نمی شوند، لحظه هایی که می توان شاد بود، خندید، زندگی کرد، و من فقط دارم می گذرانمشان؛ در بدترین حالت با کرختی و سنگینی و اندوه و انتظار، و در بهترین حالت با بی تفاوتی و خنده های بی روح ...

دقیقاً توی همان لحظه بود که تصمیم گرفتم دیگر نمی خواهم روزها را فقط بگذرانم. می خواهم مانند سابق خوب بگذرند، با امید، هدفی در پس این گذشتن باشد، که وقتی می خندم دوباره از ته دل باشد، که لحظات تنهایی ام دوباره لذتبخش باشند و با هم بودنهایمان آرام، نه برای فرار از فکر و خیال.

انگار که منتظر این تصمیم بوده باشم، رخوت انگار از لحظه هایم رفت. درها را به روی گذشته بستم. پرده ها را کنار زدم تا دوباره نور به اتاق بتابد. . . و دوباره با لبخند توی آسمان دنبال ماه گشتم.


 

|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا