آخرین
پست امسال را می نویسم. دیشب تا 4 صبح بیدار بودم.
امسال
سال عجیبی نبود. همه سالهای زندگی من از آن وقت که به یاد دارم عجیب بوده اند، پر
از حادثه، پر از آدمهای جدید و تجربیات تازه، پر از شادی ها و رنجها . . .
نمی
دانم چه چیزی باید بنویسم. بنویسم امسال هم مثل سالهای پیش دوست دیگری، آخرین نفری
که از گذشتهای پرتلاطم باقی مانده بود ـ بخشی از وجودم را ـ از دست دادم؟
اتفاقی
که گرچه تا بحال بارها افتاده، ولی هربار دردش بیشتر و بیشتر می شود. گاهی اوقات
در گذر زندگی به جای آنکه مقاوم شویم، ضعیف می شویم. تاب تحمل از کف می رود. تهی و
سرد می مانی. طوری که این بار واقعا فکر می کردم دیگه توان ماندن، توان پیش رفتن
ندارم. شاید اگر بخاطر دوستان تازه ام نبود، بخاطر دوستی که دستهایم را در این
تاریکیِ سرد گرفت و با کلماتش، با حضورش آرامش به زندگی ام آورد نبود، همینطور هم
می شد. دستاویزی شدند برای من تا بمانم . . .
امسال
وقتی دانشگاه قبول شدم مسیر زندگی ام یکبار دیگر چرخید و به سمتی رفت که باز هم
مرا از منِ گذشته دور کرد. زندگی مرا به سمتی می برد که مدتها پیش رؤیایش را داشتم
و در گذر زمان رهایش کردم.
دیگر
چه بنویسم؟ بنویسم امسال گرچه زیاد سفر رفتم، دو تا از بهترین مسافرت های عمرم را
کنار دوستانی بودم که به تازگی پیدا کرده ام؟ که در یکی از این سفرها حسی را تجربه
کردم و پا به راهی گذاشتم که هیچ انتظارش را نداشتم؟
اینها
همه هست و هیچ کدامش هم نیست. . . امسال هم شبیه سالهای دیگر بود و نبود. اما درین
لحظه، به تحویل سال که نزدیک می شویم، حس عجیبی دارم. حس اینکه اتفاقاتی نزدیک می
شود و من هیچ نقشی در آنها نخواهم نداشت.
ـ دلم
میخواهد بگریزم و به جایی پناه ببرم که هیچ نگاهی آشنا نباشد.
آن
روز در پرسه هایم داشتم از این می هراسیدم که اگر روزی نباشی چه خواهد شد؟ که اگر
روزی قلبت را از دست بدهم چه خواهم کرد؟ که اگر روزی به انتهای این مسیر برسیم و
دیگر نه راه پس باشد و نه راه پیش، که اگر به هیچ جا نرسیم . . .
ـ
با او بُدم، بی او شدم
سر
چهارراه ایستادم و لحظه ای به آدمها نگاه کردم. و یادم آمد که همه در حال گذریم،
یادم آمد که پیش از این هم بی تو بودم و یادم آمد که حتی اگر ما نباشیم هم زندگی
ادامه می یابد. ممکن است مانند زمان بودنت نباشد، ممکن است لحظه هایم لبخند بر لب
نداشته باشند، اما باز هم خواهند گذشت . . . به طریقی دیگر، شاید با لبخندهایی دیگر . . .
امروز
مامان که برگشت خونه، هدفون هایم را گوشم گذاشتم، دکمه های کاپشنم را بستم،
دستهایم را توی جیبم فرو کردم و راه رفتم.
سه
ساعت تمام پیاده خیابانها را بی هدف پرسه می زدم. مغازه ها را نگاه می کردم. روی جدول
راه می رفتم و سنگفرش ها را می شمردم.
یادم
نیست تا کجا رفتم و از کجاها سر در آوردم. فقط جایی رسید که دیگر نمی توانستم قدم
از قدم بردارم. که دیگر یادم نمی آمد چرا دارم پیاده روی می کنم.
نشستم.
مردم
را نگاه می کردم که از روبرویم رد می شدند و هر کدام به سویی می رفتند.
ـ آیریلیق
. . . آیریلیق . . .
مثل
زندگی که آدم ها می آیند و می روند و تو آنجا نشسته ای و شاهد ترددشان هستی. بعضی ها
پررنگ ترند و بعضی هم اصلاً به چشم نمی آیند. بعضی ها کانون زندگی ات می شوند و
بعضی را به زور از زندگی ات بیرون می اندازی. اما همه اشان ردپایی بر جا می گذارند
که تا انتها وقتی برگردی و به مسیر آمده نگاه کنی، آثار آن را روی جاده تنها می
بینی.
از آن روز تا بحال دیگر انگار دستهایم
گرم نمی شوند. از خواب که می پرم عرق سردی روی بدنم می نشیند. دست دراز می کنم توی
تاریکی و . . .
ـ هیچ.
خالی ام.
می نشینم کنار پنجره. خیره می شوم به
شب. سرمای گنگی توی قلبم می پیچد. انگار این بار دیگر این سرمای لعنتی نمی خواهد
دست از سرم بر دارد. گوش می دهم به صدای شب . . .
"وقتی
کسی می رود، هیچوقت واقعا از اینکه رفته، از اینکه این دنیا را با تمام زشتی و
زیبایی، شادی و اندوه و لذت و رنج ترک کرده است ناراحت نمی شوی. همیشه دلت به حال
خودت می سوزد که رها شده ای و تنها مانده ای. بر لحظاتی که می دانی سکوت و سرما
پرشان خواهد کرد، بر خلا تاریکی که زندگی ات را تسخیر کرده، بخاطر آن حفره سیاه و
سردی که در قلبت ایجاد شده و میدانی شاید هیچ وقت پر نشود اشک می ریزی. . .
بخاطر
لحظاتی افسوس می خوری که می توانستی با او باشی و نبودی، بخاطر خاطراتی که می دانی
هیچوقت تکرار نخواهند شد. هر لبخندی، هر زمزمهای و هر شادی که داشتهاید
رنجی تحمل ناپذیر می شود؛ آنقدر که آرزو می کنی کاش می توانستی ذهنت را دور
بیندازی تا به یاد نیاوری. آرزو می کنی کاش جایی اینقدر بزرگ در زندگیت به او
نداده بودی، آرزو می کنی کاش لحظاتت را کمتر با او پر کرده بودی . . . آرزو می کنی
کاش هر لحظه ات و هر سنگفرشی خاطره ای از او نداشتند . . . آرزو می کنی کاش اینقدر
دوستش نداشتی".
(شهریور 85)
نشسته ام. بی هدف. بی انگیزه.
تهی. سردم است. خیلی.
وقتی این ها را می نوشتم کمی
آنطرف تر بودی. نشسته بودی کنار شومینه. یادم هست زانوهایت را بغل کرده بودی و
سیگار می کشیدی. گهگاهی هم سرفه می کردی. چشمهایت سرخ شده بودند اینقدر گریه کرده
بودی. نگاهت که می کردم سرت را پایین می انداختی. ستاره سیامک دستت بود.
آنوقت چقدر خوشحال بودم که حداقل
تو هستی. که می توانم کنارت بشینم و بی هراس گریه کنم. که شبها وقتی از خواب می
پرم کسی هست که صدایش را بشنوم و آرام شوم. که این درد را بفهمد. که مجبور نباشم
برایش بگویم. که وقتی می روم سر خاک بچه ها دستهایت را بگیرم و بمانم.
ـ دستهایم تنها مانده اند.
دیگر کسی نیست تا اشکهایم را خشک کند و بگوید بمان. بخاطر من بمان. با من بمان . .
. دیگر کسی نیست تا بخاطرش بمانم.