مدتی
به سکون می گذرد. انگار که وقت برای استراحت بدهد. برای کمی نفس کشیدن و تجدید
نیرو کردن. انگار بخواهد فریب بدهد مرا با این آرامش.اما من بهتر از اینها می شناسمش. می دانم که
جنون و آشفتگی در راه است.
آنوقت
دوباره شروع می شود. همه چیز سرعت می گیرد. رو به تباهی می رود و از هم می پاشد.
گاه از بین تباهی رابطه های جدیدی شکل می گیرد. یاد
پرولوگ کتابی می افتم که یکبار در گذشته های دور ـ انگار ـ خواندمش:
"او
مردم را در خاکستر و ژنده پاره خواهد پوشاند، و جهان را با آمدنش در هم خواهد شکست،
و همه پیوندها را از هم خواهد درید. مانند سحرگاهی از زنجیر گسسته ما را کور خواهد
کرد، و خواهد سوزاند . . . بگذارید اشک ها روان شود ای مردم. . . برای رهایی خویش
بگریید"
گاه
هیچ به هیچ می رود و همه چیز پایان می گیرد. تنها خاطراتی می ماند که به مرور زمان
محو می شود و از بین می رود. می شود چند اسم آشنا و تعدادی عکس که با دیدنشان یا
لبخندی بی معنا بر لبهای آدم نقش می بندد یا غباری از اندوه بر چشم می نشیند.
که
آن هم خواهد گذشت.
زمانی
بود که از این آشفتگی و نابودی روحم به درد میامد و مدتها به دنبال دلیل، به دنبال
چرا می گشتم. تلاش می کردم همه چیز را همانگونه که هست نگه دارم، زمان را متوقف
کنم. اما هر چقدر جلوی فوران آتش فشان را بگیری انفجارش شدیدتر خواهد بود. اما
زندگی پیش می رود و تو را، چه بخواهی چه نخواهی، با خود می برد. مدتهاست که دیگر
عقب می نشینم و نظاره می کنم.
می
نشینم کنارت. گل های مریم را می گذارم زمین. عطرشان هوا را پر کرده است. همیشه می
گفتی گلهای مریم تو را یاد ما می اندازند. برای همین اینقدر دوستشان داری. گرچه ریخت
و قیافه ای ندارند. باید گذاشتشان دور از چشم تا فقط عطرشان به مشام برسد.
ـ هوا
کمی سرد شده. آسمان ابری است. نفسم بخار می کند و بالا می رود. البته اینجا همیشه
از تهران سردتر بوده. . . دکمه های پالتویم را می بندم و یقه اش را بالا می دهم. گرچه
فایده ای ندارد. مدتهاست انگار توی رگهایم سرما می دود به جای خون. شبها هنوز هم
از خواب می پرم، تا مغز استخوان یخ زده.
ـ ما
آدمها چقدر عجیبیم. برای اندوه دیگران زمان تعیین می کنیم. تا یک مدتی حق دارند
عزادار باشند، تکیده و خاموش و اندوهگین. . . آن زمان که طی شد دیگر حق ندارند توی
نگاهشان غم باشد یا گهگاه اشک توی چشمهاشان حلقه بزند. . .