دیشب
خواب احسان رو دیدم. آمده بود دنبالم با هم بریم مهمانی. بغلش کردم. بوی افترشیو
همیشگی اش را می داد که خیلی دوست داشتم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. گفتم صبر کن
الان حاضر می شم بریم. از پله ها رفتم بالا. مامان دم در ایستاده بود. پرسید کیه؟
گفتم احسان. اومده دنبالم بریم مهمونی. اخمهای مامان توی هم رفت و گفت امشب؟ امشب
مهمون داریم. بذارید یه روز دیگه.
یادم
میاد خیلی باهاش بحث کردم ولی آخرش گفت نه که نه. باشه یه روز دیگه. رفتم پایین به
احسان بگم نمی تونم بیام. دیدم نیست. غم دنیا انگار توی دلم نشست. . .چقدر دلم می
خواست باهاش برم.
I dreamt a dream for a long time, and now that
dream is gone from me.
Some day this pain will go away, and we will be
free of each other.
Someday I will be able to look back at our moments
and not cry in despair over what could’ve been and now is lost forever.
Someday all this would be a good memory to be
remembered in a cold wintery night, in front of fire, when darkness has fallen
and wind howls in the night. Though now there is nothing but heartbreaking good
memories between us.
Untill then, adios, mon amour. . .
|+| نوشته شده توسط
میریام در بیست و نهم تیر 1388
|
در
تاریکی شبی سرد تصمیم ها گرفته می شود. راه ها از هم جدا می شوند. رویایی که مدتها
لبخند بر لبانت می آورد از میان می رود. خنجر را برمیداری و پیوندها را همه، تک به
تک، از هم می دری.
سپس دفتر
گذشته را ورق می زنی و با خاطرات می خندی. گاهی قطره اشکی می ریزی در اندوه آینده
ای که می توانست باشد. لحظه ها را دوباره زندگی می کنی به تمامی.
و در
آن تاریک ترین لحظه شب، که انگار همه روشنای جهان مرده است و دیگر نگاهت رنگ دیگری
نخواهد دید به یاد می آوری شبهای تاریکتری را که امید همه در آنها مرده بود. دفتر
را می بندی و . . .
صبح
روشن می دمد. صبحی دیگر. صبحی از هزاران صبح دیگر.
و زندگی
ادامه می یابد. با لبخند. که در هر آغاز و پایان حکمتی نهفته است و زندگی سرشار
است از آغازهای دوباره.
|+| نوشته شده توسط
میریام در بیست و نهم تیر 1388
|
جریان
زندگی آنقدر سرعت گرفته که نفس کشیدن فراموش می شود گاهی.
شور
انتخابات. موج سبزها. تبلیغات خیابانی. زنجیره انسانی. راهپیمایی 20 خرداد. یوم الله
22 خرداد که تبدیل به بزرگترین کابوس زندگی امان شد. بی خوابی شب انتخابات. دلهره پای
اینترنت و ماهواره. شعف از خبرهای رسیده و حس غیرقابل توصیفی که ساعت 11.20 دقیقه
شب با بیانیه پیروزی موسوی وجودمان را در برگرفت. ناباوری که با هر لحظه اعلام نتایج بیشتر و
بیشتر می شد.
ناامیدی.
و خشم.
مردمی
که به خیابان می ریختند تا خشمشان از این بی عدالتی و توهین را ابراز کنند. بیانیه
های موسوی و کروبی. امید دوباره. راهپیمایی روز دوشنبه از انقلاب تا آزادی. غسل کردیم
و از خانه بیرون رفتیم و میلیون ها نفر را دیدیم که در سکوت اعتراض خود را فریاد
کردند. طعم شیرین پیروزی که در میدان آزادی به خون کشیده شد. دوستانی که کتک می
خوردند و ناپدید می شدند و جنازه هایشان می رسید. دانشگاه هایی که به خاک و خون
کشیده می شد و حرمتشان می شکست. جوانانی که حاضر نبودند دیگر سکوت کنند در برابر
این دروغ آخرین. آن نماز جمعه تاریخی که آخرین ذره های امید را ناامید کرد.
و شنبه
سیاه . . .
که
خون در راه انقلاب به آزادی جاری شد.
و
در این بین من و تو.
نمی
دانم. راهی را به امیدی شروع کردیم. با هدفی. حال هراس باقی مانده است و کورسویی
از امید. و این فکر در اعماق تاریک ذهن که، ای کاش زودتر زودتر گفته بودی . . . گرچه نمی دانم آیا چیزی تغییر می کرد یا نه . . .