آن
روز در پرسه هایم داشتم از این می هراسیدم که اگر روزی نباشی چه خواهد شد؟ که اگر
روزی قلبت را از دست بدهم چه خواهم کرد؟ که اگر روزی به انتهای این مسیر برسیم و
دیگر نه راه پس باشد و نه راه پیش، که اگر به هیچ جا نرسیم . . .
ـ
با او بُدم، بی او شدم
سر
چهارراه ایستادم و لحظه ای به آدمها نگاه کردم. و یادم آمد که همه در حال گذریم،
یادم آمد که پیش از این هم بی تو بودم و یادم آمد که حتی اگر ما نباشیم هم زندگی
ادامه می یابد. ممکن است مانند زمان بودنت نباشد، ممکن است لحظه هایم لبخند بر لب
نداشته باشند، اما باز هم خواهند گذشت . . . به طریقی دیگر، شاید با لبخندهایی دیگر . . .
امروز
مامان که برگشت خونه، هدفون هایم را گوشم گذاشتم، دکمه های کاپشنم را بستم،
دستهایم را توی جیبم فرو کردم و راه رفتم.
سه
ساعت تمام پیاده خیابانها را بی هدف پرسه می زدم. مغازه ها را نگاه می کردم. روی جدول
راه می رفتم و سنگفرش ها را می شمردم.
یادم
نیست تا کجا رفتم و از کجاها سر در آوردم. فقط جایی رسید که دیگر نمی توانستم قدم
از قدم بردارم. که دیگر یادم نمی آمد چرا دارم پیاده روی می کنم.
نشستم.
مردم
را نگاه می کردم که از روبرویم رد می شدند و هر کدام به سویی می رفتند.
ـ آیریلیق
. . . آیریلیق . . .
مثل
زندگی که آدم ها می آیند و می روند و تو آنجا نشسته ای و شاهد ترددشان هستی. بعضی ها
پررنگ ترند و بعضی هم اصلاً به چشم نمی آیند. بعضی ها کانون زندگی ات می شوند و
بعضی را به زور از زندگی ات بیرون می اندازی. اما همه اشان ردپایی بر جا می گذارند
که تا انتها وقتی برگردی و به مسیر آمده نگاه کنی، آثار آن را روی جاده تنها می
بینی.
از آن روز تا بحال دیگر انگار دستهایم
گرم نمی شوند. از خواب که می پرم عرق سردی روی بدنم می نشیند. دست دراز می کنم توی
تاریکی و . . .
ـ هیچ.
خالی ام.
می نشینم کنار پنجره. خیره می شوم به
شب. سرمای گنگی توی قلبم می پیچد. انگار این بار دیگر این سرمای لعنتی نمی خواهد
دست از سرم بر دارد. گوش می دهم به صدای شب . . .
یک
لحظه سرت را بلند می کنی و نگاهی را می بینی که به تو دوخته شده است. یک لحظه توی
نگاهش گم می شوی؛ قلبت می لرزد و انگار خونت به جوش می آید. دلت می خواهد دست دراز
کنی و دستش را در دستانت بگیری. . . سرت را روی سینه اش بگذاری و به صدای قلبش
آرامش بیابی . . .
ـ سرم
را پایین می اندازم و آن لحظه می گذرد. تقدیر هم به ماندنش نبود.