تبليغاتX
سکوت یخزده
Some Where To Get Rid Of All That Is Inside Your Head, Driving You Mad
 بغض

می گریم

در سکوت

در تاریکی

 

مشت بر دهان می فشارم

و بغضم را فرو می خورم

و بر آتش این دلتنگی خاکستر می پاشم

 

لحظه ها می گذرند

در سرما

خاموش

کرخت

 

ـ و من که می گریزم از خود. بیهوده. پوچ



|+| نوشته شده توسط میریام در سیزدهم خرداد 1388  |
 می گذرد


گذشت. می گذره. ولی چه گذشتنی؟ دلتنگی. تنهایی. لحظاتی که خالی به نظر می رسن. سرد. انتظاری که لحظه به لحظه سخت تر و تلخ تر می شه.

ـ روزها را می گذرانم به این امید که زود بگذرند.



|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و هشتم فروردین 1388  |
 زمان رفتن


زمان رفتن دیر یا زود، همیشه فرا می رسد.

از هر برهه ای تجربه ای به دست میاوری، زخمی برمیداری، لبخندی به یغما می بری و . . .

می روی.

|+| نوشته شده توسط میریام در چهاردهم فروردین 1388  |
 مانند زمان بودنت


ـ شیدا، شیدا، شیدا شدم


آن روز در پرسه هایم داشتم از این می هراسیدم که اگر روزی نباشی چه خواهد شد؟ که اگر روزی قلبت را از دست بدهم چه خواهم کرد؟ که اگر روزی به انتهای این مسیر برسیم و دیگر نه راه پس باشد و نه راه پیش، که اگر به هیچ جا نرسیم . . .

 

ـ با او بُدم، بی او شدم

 

سر چهارراه ایستادم و لحظه ای به آدمها نگاه کردم. و یادم آمد که همه در حال گذریم، یادم آمد که پیش از این هم بی تو بودم و یادم آمد که حتی اگر ما نباشیم هم زندگی ادامه می یابد. ممکن است مانند زمان بودنت نباشد، ممکن است لحظه هایم لبخند بر لب نداشته باشند، اما باز هم خواهند گذشت . . . به طریقی دیگر، شاید با لبخندهایی دیگر . . .

 

ـ در عشق او چون او شدم



|+| نوشته شده توسط میریام در بیستم اسفند 1387  |
 پرسه ها


امروز مامان که برگشت خونه، هدفون هایم را گوشم گذاشتم، دکمه های کاپشنم را بستم، دستهایم را توی جیبم فرو کردم و راه رفتم.

سه ساعت تمام پیاده خیابانها را بی هدف پرسه می زدم. مغازه ها را نگاه می کردم. روی جدول راه می رفتم و سنگفرش ها را می شمردم.

یادم نیست تا کجا رفتم و از کجاها سر در آوردم. فقط جایی رسید که دیگر نمی توانستم قدم از قدم بردارم. که دیگر یادم نمی آمد چرا دارم پیاده روی می کنم.

نشستم.

مردم را نگاه می کردم که از روبرویم رد می شدند و هر کدام به سویی می رفتند.

 

ـ آیریلیق . . . آیریلیق . . .

 

مثل زندگی که آدم ها می آیند و می روند و تو آنجا نشسته ای و شاهد ترددشان هستی. بعضی ها پررنگ ترند و بعضی هم اصلاً به چشم نمی آیند. بعضی ها کانون زندگی ات می شوند و بعضی را به زور از زندگی ات بیرون می اندازی. اما همه اشان ردپایی بر جا می گذارند که تا انتها وقتی برگردی و به مسیر آمده نگاه کنی، آثار آن را روی جاده تنها می بینی.

 

ـ آیریلیق. . . آیریلیق . . .



|+| نوشته شده توسط میریام در چهاردهم اسفند 1387  |
 درین سرابی که زندگی من است


می گردم.

درین سرابی که زندگی من است، به دنبال دستاویزی می گردم

تا بودن را معنا کند

ماندن را

 

ـ نمی یابمت ای بهانه بودن . . .

نمی بینمت ای دلیل ماندن. . .

دستانم از دستانت خالی است و من

بیهوده اشک می ریزم

 

می گردم

درین کابوسی که شبهای من است، به دنبال آغوشی می گردم

تا ترسهایم را تسلی بخشد

و بگوید از پس این شب فردایی است

 

اما صدایی آن شب در تاریکی روحم زمزمه کرد

پایان این راه نزدیک است

اندکی صبر

سحر نزدیک است

 

ـ شاید برای همیشه

 

 

|+| نوشته شده توسط میریام در دهم اسفند 1387  |
 سکوت


نشسته ام اینجا.

روی صندلی.

ساکت.

فکر می کنم.

صدای پیانو توی اتاق می پیچد.

کتابها روبرویم هستند. یک عالم کار دارم.

نگاهی بهشان می اندازم. نفس عمیقی می کشم. و به سمت پنجره می چرخم.

هوا دارد تاریک می شود.


|+| نوشته شده توسط میریام در هشتم اسفند 1387  |
 سردم است


سردم است.

از آن روز تا بحال دیگر انگار دستهایم گرم نمی شوند. از خواب که می پرم عرق سردی روی بدنم می نشیند. دست دراز می کنم توی تاریکی و . . .

ـ هیچ.

 

خالی ام.

می نشینم کنار پنجره. خیره می شوم به شب. سرمای گنگی توی قلبم می پیچد. انگار این بار دیگر این سرمای لعنتی نمی خواهد دست از سرم بر دارد. گوش می دهم به صدای شب . . .

ـ سکوت.

 

 

|+| نوشته شده توسط میریام در ششم اسفند 1387  |
 پایان


پایانش چیز دیگری جز این نمی توانست باشد. انتظار دیگری هم جز این نمی رفت.

نمی توانم بگویم حیرت کردم؛ مدتها بود می دانستم.

ـ از خیلی وقت پیش ها که خون بر زمین ریخت.

 

|+| نوشته شده توسط میریام در ششم اسفند 1387  |
 لحظه های عاشقی

 

یک لحظه سرت را بلند می کنی و نگاهی را می بینی که به تو دوخته شده است. یک لحظه توی نگاهش گم می شوی؛ قلبت می لرزد و انگار خونت به جوش می آید. دلت می خواهد دست دراز کنی و دستش را در دستانت بگیری. . . سرت را روی سینه اش بگذاری و به صدای قلبش آرامش بیابی . . .

 

ـ سرم را پایین می اندازم و آن لحظه می گذرد. تقدیر هم به ماندنش نبود.


|+| نوشته شده توسط میریام در سوم اسفند 1387  |
 
 
 
بالا