تبليغاتX
سکوت یخزده
Some Where To Get Rid Of All That Is Inside Your Head, Driving You Mad
 تهویه هوا
 

لباسهایم را روی زمین رها کردم و به سمت دستشویی رفتم. از صورتم هرم گرما بلند می شد و گمانم خونم به جوش آمده بود. سرم را خم کردم تا آبی به صورتم بزنم.

ـ مامان گه خوردم. مامان غلط کردم . . . بخدا نمی دونستم.

چشمهایم را بستم و آب را به صورتم پاشیدم.

ـ مامانی کوشی؟ مامان تو رو خدا ببخشید . . . دیگه دست بهش نمی زنم.

آب انگار از روی صورتم تبخیر می شد. سرم را زیر شیر آب گرفتم

ـ مامان اینجا تاریکه. من می ترسم. . . مامانی می ترسم . . . در رو باز کن.

سرم را که بالا گرفتم آدم توی آینه عجیب بهم خیره شده بود.

ـ مامانی من می ترسم. . . گه خوردم . . .مامانی در رو باز کن تو رو خدا . . . مامانی . . .

از دستشویی بیرون میایم و در را با دقت پشت سرم می بندم.

این سیستمهای تهویه هوا خیلی چیزهای مزخرفی هستند. چند وقتی هست به این نتیجه رسیده ام.

 

|+| نوشته شده توسط میریام در نهم تیر 1385  |
 و خداوند عشق را آفرید . . .

 

 روز اول: در ابتدا خداوند آسمانها و زمین را آفرید

ـ نمی تونم بدون تو زندگی کنم. بهت عادت کردم. وقتی نیستی احساس می کنم یه چیزی کمه. شبها خوابم نمی بره . . . همه اش یاد تو هستم. . . نمی تونم حتی یک لحظه ازت دور شم. قول بده، قول بده که همیشه باهام بمونی. قول می دم همیشه باهات بمونم.

 روز دوم: و خداوند آسمانها و زمین را از هم جدا ساخت

ـ من خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم . . . به این میگن زندگی! عزیزم من سعی می کنم زندگی برات درست کنم که لیاقتش رو داشته باشی. البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست . . . هنوز هم نمی دونم چطور آدمی مثل من رو قبول کردی. اما مطمئن باش پیشمون نمی شی. با بابام صحبت کردم، قرار شد خرج عروسی رو بده. پول پیش خونه رو هم ازش می گیرم. نگران نباش از پسش برمیاد . . . وای که چقدر دوستت دارم!

 روز سوم: و خداوند روی زمین نباتات رویاند

ـ عزیزم نمکدون رو بهم می دی؟ آره داشتم می گفتم. امروز سرکار رئیسم بهم گفت قراره ماموریت کیش رو بدن به من. خیلی عالی میشه. می دونی که همیشه آرزو داشتم اینکار رو بکنم. ماموریت یه دو هفته ای طول می کشه. الان هوای کیش خیلی خوبه. از این ماموریت که برگردم موقعیت شغلی ام بهتر میشه؛ حتی ممکنه ترفیع بگیرم. باید خودمو نشون بدم. راستی چی می گفتی؟

 روز چهارم: و خداوند آسمان را به نور نیرها روشن ساخت

ـ وای چه بچه شیرینی. عین خودمه نه؟ چشاش که به خودم رفته، دهنش هم شبیه خودمه. وقتی اخم می کنه می شه خود خودم. قربونت برم. بگو بابا! بگو بابا ! وای دیدی خندید؟ عزیز دل بابا خندید! چه ماهه پسرم! اِ . . . چه بوئی می دی. . . خودتو کثیف کردی؟ ای بابا . . . برو یه دقه بغل مامانت ببینم بابا کار داره . .  . راستی واسه چی بریم بیرون؟ هوا کثیفه واسه بچه ضرر داره. یه کیک می گیرم همین خونه جشن می گیریم. راستی مگه تولدت ماه آینده نیست؟ نیست؟!

 روز پنجم: و خداوند زمین و آسمان را به انبوه جانوران پر کرد

ـ بیا اینم خرجی این ماه. من شب دیر میام خونه. کار دارم. بعدش شاید برم پیش «. . .» می دونی که تصادف کرده و بیمارستانه. شما شامتون رو بخورین. منم بیرون یه چیزی می خورم. راستی اینم رضایت نامه واسه «. . .» که برای مدرسه خواسته بود. حالا کجا می خوان ببرنشون؟ والله ما مدرسه می رفتیم از این خبرها نبود! هر هفته گردش، هر هفته اردو، هر هفته سفر علمی! درسمون هم خیلی بهتر از اینا بود . . . راستی واسه اون جاروبرقی که گفته بودی این برج پول نداریم . . . باید ماشین رو ببرم  تعمیرگاه . . . بازم خرج بالا آورده! اَه چقدره این بچه ونگ می زنه. «. . .» اینقدر آتیش نسوزون. صدای اون بچه  رو هم در نیار!!!

 روز ششم: و خداوند آدم را بصورت خویش آفرید

ـ خانم این پسره چی می گه؟ ماشینو می خواد! بچه تو دهنت هنوز بو شیر میده! می خوای با دوستات بری شمال؟ معلوم نیست چه گندی بالا میارین. میرین خودتونو به کشتن می دین. نخیر لازم نکرده. هر وقت دستت تو جیب خودت رفت از این غلطا بکن. والله من سن تو بودم یه خونه رو خرجی می دادم. اینه ها این مادرت شاهده . . . راست راست واسه خودش میگرده دو قورت و نیمش هم باقیه! من اینجوری حرف می زدم والله بابام همچی می کوبید تو دهنم. تازه ما اهل این قرتی بازیا نبودیم. من از همون موقع دستم می رفت تو جیب خودم. خرج همه چیم رو خودم می دادم. بابام اصلا نفهمید من چطور بزرگ شدم . . .

 روز هفتم: و خدا همه چیز را دید که نیکوست. پس از کار خود فارغ شد

ـ آخی. وقتی وا میستم انگاری کمرم می خواد بشکنه. چند دفعه بگم منو تو این صف گوشت و مرغ نفرست. این پسره که اومده بده بهش بره بخره. حالا چائیت به راهه؟ آی دستت درد نکنه. زنده باشی!  ناهار چی گذاشتی؟ فسنجون؟ نکنه دوباره این پسره با ایل و تبارش می خوان بیان؟ ای بابا . . . اینا که همین پریروز اینجا بودن. چه خبره هی میاد هی میره. با اون پسره آتیش پاره اش. اون روزی نزدیک بود ساعت عتیقه ام رو بندازه بشکنه. . . آخر عمری هم نمی ذارن آدم آرامش داشته باشه. گفتیم بازنشسته می شیم یه نفسی می کشیم  . . . اینم به ما ندیدن. خونه شده کاروانسرا. این میره، اون میاد. آخه اینم شد زندگی؟

 

 

|+| نوشته شده توسط میریام در بیست و یکم اردیبهشت 1385  |
 ساعت 24 ام

 

 

 زنگ ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.

 

سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.

صدای نفسهای آرام "او" را می شنید. لحظاتی به صدای همچنان غریبه گوش داد. هنوز وقتی نیمه شب ها از خواب بیدار می شد و این صدای آرام را می شنید، لحظاتی متحیر می ماند، لحظاتی طول می کشید تا به یاد آورد. . . .

 

سایه های روی دیوار. نور ملایم آباژور که هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. "او" از تاریکی می ترسید. شاید از همان موقع ها بود که عادت خواب شب از سرش افتاد و سایه های شب نگاهش را پر کردند.

ناگهان چیزی به دستش چنگ انداخت. حتما باز هم کابوس می دید. همیشه هم یک کابوس را می دید . . . بی حرکت ماند. می دانست اگر تکان بخورد "او" بیدار می شود، و می دانست تا صبح دستش را رها نخواهد کرد.

سقف آن شب خیلی نزدیک تر به نظر می رسید.

 

*

 

خانه ساکت بود. وارد که می شدی آنقدر آرام و ساکت بود که گمان می کردی کسی در آن زندگی نمی کند. مدتی طول می کشید تا صدای مبهم را از پشت دیوار آشپزخانه می شنیدی.

یک نگاه، تماسی مختصر، سکوت . . .

"او" گلها را از دستش گرفت، توی گلدان که می گذاشتشان سایه لبخندی از روی لبهایش گذشت.

سرخی خون آلود رزها آرامش پریده رنگ خانه را مشوش می کردند. هر گوشه و کناری را که نگاه می کردی ردپای این حضورهای وحشی را می دیدی. "او" همه اشان را نگه می داشت. حتی زمانی که به رنگ خون بسته در میامدند و غبار سکوت رویشان می نشست.

 

*

 

چه مدت بود به تصویرش در آینه خیره شده بود؟ نمی دانست.

شانه را که بر می داشت یک لحظه به ترتیب وسایل جلوی آینه نگاه کرد. ادکلن "او" را برداشت، بو کرد و کمی روی مچ دستهایش مالید. سپس آن را کنار ادکلن خودش گذاشت، شانه "او" را هم توی شانه خودش فرو کرد.

به آینه که نگاه کرد، "او" پشت سرش توی آینه ایستاده بود.

 

*

 

اتاق تاریک بود. لحظاتی طول کشید تا دریافت آباژور خاموش است. پرده ها را که کنار زد، نور سرد مهتاب اتاق را پر کرد.

. . . اندام ظریفی که ملافه انگار آن را قاب گرفته بود، رزهای تیره و پژمرده ای که با غرور پژمردگی خود را به رخ می کشیدند، و او برخلاف همیشه که روی سمت خودش از تخت می خوابید، درست وسط تخت دراز کشیده بود.

ساعت یک ضربه نواخت. شب از نیمه گذشته بود.

 

* 

 

به سرخی تیره ای که روی سرامیک سفید می دوید خیره شد. احساس کرختی تنش را پر کرد. سرش را که به دیوار تکیه داد رز سرخ از کنار آینه به او خیره شده بود

 

 

|+| نوشته شده توسط میریام در سی ام فروردین 1385  |
 دستان کوتاه

 

سرش را پایین انداخته بود، از خیابان رد می شد و با تلفن همراهش صحبت می کرد.

ـ خسته شدم از این همه مسخره بازی. دیگه حالم بهم می خوره. از صبح تا حالا جون بکن بخاطر هیچی. معلوم نیست اینهمه درس خوندیم که چی بشه. یه آدم هیچی نفهم که هر رو از بّر تشخیص نمی ده بیاد بهت بگه باید کارت رو چطور انجام بدی . . .

چند لحظه ای گوش داد و دوباره منفجر شد

ـ کی می گه؟ من می دونم یا اون احمق؟ بابا ما از اون اولش هم شانس نیاوردیم. طرف هیچ کاری نمی کنه، ول ول می گرده و مفت می خوره تازه منتش رو هم می کشن و تحویلش هم می گیرن. اونوقت ما باید مثل خر کار کنیم و حرف هم بشنویم . . .

به صدای ترمز اتومبیل یکمرتبه از جا پرید. پسرک را دید که با صورت زمین خورد و صدای فریاد راننده در خیابان پیچید: آخه احمق مگه کوری؟ این چه طرز از خیابون رد شدنه؟ پاشو خودت رو . . .
و صدایش مرد و مات ایستاد.
به طرف پسرک دوید و کنارش زانو زد. پسرک سعی می کرد از جا بلند شود، اما نمی توانست، دستان کوتاهش را با ناامیدی تکان می داد. دستش را دور کمر پسر انداخت و با یک ضرب از زمین بلندش کرد.

ـ ببخشید. شرمنده ام. تو رو خدا ببخشید. . . نفهمیدم چی شد. ممنون آقا. ببخشیدها. یه دفعه نمی دونم چرا خوردم زمین. به خدا حواسم بود
ـ عیب نداره. حالت خوبه؟ چیزیت نشد؟ صورت زخمی شده.
اول صدای خودش را نشناخت. مطمئن نبود بتواند حرف بزند. اما نه، مثل اینکه خودش بود . . .
ـ نه. چیزیم نشده. ممنون. حالم خوبه.

پسرک را روی جدول می نشاند که متوجه شد تنها یک لنگه کفش به پا دارد. اطراف را نگاه کرد. لنگه دیگر را دید که به پل خیابان گیر کرده بود. پسرک با حالت عذرخواهانه ای گفت: مثل اینکه کفشم گیر کرد به پل. از پام در اومد. ببخشید. میشه اونو بدید به من؟
کفش را جلوی پای پسرک گذاشت و او را تماشا کرد که خم می شد و سعی می کرد زبانه کفش را بگیرد. دستان پسر را کنار زد و زبانه کفش را گرفت. چشمان کنجکاو خیره نگاهشان می کردند.

ـ نه شما زحمت نکشید. خودم می پوشم.
ـ بپوش. خب. حالا پاتو بده جلو تا من پشت کفشت رو درست کنم.
ـ تو رو خدا ببخشید. شرمنده ام. زحمت نکشید خودم می تونم. خیلی ممنون. پوشیدمش. ممنون . . . خیلی ممنون.

رنگ پسرک پریده بود و دستان کوتاهش می لرزیدند.

ـ حالت خوبه؟ بذار برات آب بیارم.
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. تا همین الان هم خیلی زحمت کشیدین. شرمنده. تو رو خدا ببخشید.

دلش می خواست سر پسرک فریاد بکشد. کمی نگاهش کرد. سپس زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.

ـ بهتری؟ می تونی راه بری؟ می خوای باهات بیام؟
ـ نه تو رو خدا. نمی خواد. خونمون همین جاست. خودم می رم. ممنون. شرمنده. تو زحمت افتادین. تو رو خدا ببخشید.

دور شدن پسرک را نگاه می کرد که یکمرتبه یاد تلفن همراهش افتاد. گوشی را از جیبش درآورد و متوجه شد تماس را قطع نکرده است.

ـ الو . . . الو . . . چی شده؟ الو . . . چرا جواب نمی دی؟

تماس را قطع کرد.  شانه هایش از پشت عینک آفتابی می لرزیدند.

 


 

|+| نوشته شده توسط میریام در هجدهم فروردین 1385  |
 پیله

 

داستان از جایی شروع می شود که دخترک ناگهان به پوچی می رسد. بدون هیچ دلیل و چرائی یکمرتبه احساس خستگی می کند، خستگی از زندگی و اطرافیان و از خودش . حالتی که خودش اسمش را دغدغه های یک انسان بیکار می گذارد.

 

ـ احساس اینکه زندگیت بی بار، بی هدف و بی معناست، و سرانجام سکوت . . .

 

اطرافیان به خیال اینکه دچار افسردگی شده سعی دارند از این حالت بیرونش بیاورند، سعی می کنند این سکوت را بشکنند و به زندگی عادی برش گرداند. سرگرمش کنند تا زیاد فکر نکند. اما این سکوت آنقدر ادامه پیدا می کند که همه نومید وی به حال خود می گذارند.

 

ـ تا خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند کمکت کند. اما چه نیازی به کمک هست؟ و سرانجام آرامش !

 

این سکوت آرامش عجیبی به همراه دارد، طوری که دخترک هرگز تجربه اش نکرده است. نبود دیگران و تنهایی و سکوت باعث می شوند چیزهایی را ببیند که گمان می کند پیش از این با چشمان بسته در این جهان زندگی می کرده است. با فرصتی که ندیدن ها ایجاد می کنند می تواند براستی ببیند. با شعف کودکانه ای به تجربه و احساس جهان می پردازد؛ حس کردن سردی برف و گرمی شنها زیر پاهایش، طعم خاک و باد . . .

 

ـ و جهان چنان گستره ای می یابد که از توصیفش عاجزی، همه از آن تو!

 

اندک اندک سکوت بر زندگیش غالب می شود و تنهایی چونان حجابی دربرش می گیرد. دیگران برایش غریبه اند، جز تنی چند که آنقدر بوده اند که دیگر تار و پودی از این قالی شده اند. با اینحال غریب احساس نیاز نمی کند. دنیایش را جهانی پر کرده است که می بایست دید و زندگی کرد، و در کنار آن . .

 

ـ دنیای درون چونان وسعتی دارد که پیمودنش سالیان متمادی به طول خواهد انجامید. راهی است تنها و ساکت و تاریک!

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میریام در یازدهم بهمن 1384  |
 
 
بالا