باختین در آثار مختلف این روابط متقابل گفتوگویی را به
صورتهای مختلفی تعریف می کند. چندآوایی را در «بوطیقای داستایفسکی»؛ هتروگلوسیا را
در «گفتمان در رمان»؛ و کارناوال را در «رابله و دنیای او» و کتاب داستایفسکی. هر
یک از این عبارات دربرگیرنده ویژگی متفاوتی از رابطه متقابل گفتوگویی گفته ها به
مثابه وحدت پیچیده ای از اضداد هستند. چندآوایی ویژگی متمایزکننده نوع خاصی
از رمان ـ رمان چندآوایی ـ است. باختین در «مشکلات بوطیقای داستایفسکی» توضیح می
دهد که چطور داستایفسکی با قرار دادن انگاره رمان ـ حقیقت آن ـ درون آگاهیهای
مختلف و چندگانه (به جای یک آگاهی) و قرار دادن مولف داستان در کنار شخصیتهای
دیگر به مثابه یکی از این آگاهیها ـ خالق شخصیتها ولی در عین حال همتای آنها ـ
رمان چندآوایی خلق می کند (کلارک و هولوکیست 239-52؛ مورسون و امرسون 68-231). باختین ادعا می کند که این نوع رمان دیگر نه بیان مستقیم
حقیقت مولف، بلکه خلق فعال حقیقت در آگاهی مولف، شخصیت ها، و خواننده است که تمامی
آنها در این فرایند مشارکت برابر دارند (مورسون و امرسون 234-37,
251-59). این حقیقت، حقیقتی یکپارچه است که
با این حال مستلزم تعدد آگاهیها می باشد: "می توان حقیقتی یکپارچه را
تصور و فرض کرد که مستلزم تعدد آگاهی باشد، حقیقتی که نتوان آن را درون مرزهای یک
آگاهی محدود کرد، حقیقتی که بواسطه ماهیتش سرشار از رویدادهای بالقوه است و در لحظه
تماس آگاهیهای مختلف متولد می شود" (مشکلات بوطیقا. 81) چنین حقیقت
یکپارچهای، حقیقت یکپارچه رمان چندآوایی، چندین آگاهی مستقل را درون "حقیقتی
والاتر، درون وحدتی از نظم ثانویه" با هم تلفیق می کند، که باختین این وحدت
را با تشبیه آن به "وحدت پیچیده جهان اینیشتین" توضیح می دهد (مشکلات.
16).
مولف رمان چندآوایی، شخصیت ها و خواننده بطور برابر در خلق
این حقیقت مشارکت دارند. بنابراین مولف جایگاهی نوین در ارتباط با شخصیتها می
یابد و از فرایند خلاقانه جدیدی استفاده می کند (مورسون و امرسون 237-41, 243-46).
این جایگاه "یک جایگاه کاملاً تحقق یافته و منسجم گفتوگویی" است که در
آن مولف با شخصیت به مثابه فردی که حضور دارد صحبت می کند (مشکلات 4-63). جایگاه
گفتوگویی مولف در ارتباط با شخصیت ها نیازمند فرایند خلاقانه جدیدی است که "در
زمان حال واقعی" و به مثابه فعالیتی مداوم رخ میدهد، نه به مثابه گزارش یک
تندنویس از گفتوگویی پایان یافته که مولف از آن خارج شده و نقش مرجعی والاتر را
دارد. شخصیتها نه به مثابه ابژه های آگاهی مولف، بلکه به عنوان "مردمانی
آزاد، که توانایی همراهی، موافقت یا مخالفت و حتی طغیان" علیه خالق خود را
دارند در این گفتوگوی در جریان شرکت می کنند (6). این شخصیت ها نه صرفاً "ابژه
های گفتمان مولف بلکه در عین حال سوژه های گفتمان معنادار خود نیز هستند" و
در کنار هم "چندآوایی واقعیِ صداهای کاملاً معتبری" را تشکیل میدهند.
در رمان چندآوایی خواننده نیز در گفتوگو شرکت می کند (مورسون و امرسون 51-247).
هتروگلوسیا مفهوم گستردهتری نسبت به چندآوایی است؛
توصیفی از سبکهای گفتار در یک زبان ـ خاصه ویژگی های رمان ـ که معمولاً در زبان
ها نیز آشکار هستند (کلارک و هولوکیست 268-70,
290-94، هولوکیست 70-69، مورسون و امرسون 139-45, 232, 309-17). باختین در مقاله گفتمان در رمان هتروگلوسیا را به مثابه آمیزة پیچیدهای از
زبانها و جهانبینی ها توصیف می کند که چون هر زبان از دیدگاه دیگران دیده می
شود، همواره گفتوگویی شده است. این گفتوگویی کردن زبان ها ـ هتروگلوسیای گفتوگویی
شده ـ وحدتی پیچیده خلق می کند، زیرا معنا در زبان نه در مقصود گوینده و نه در
متن، بلکه در نقطه مشترکی بین گوینده/نویسنده و شنونده/خواننده قرار دارد (مورسون
و امرسون 90-284). اما در نتیجه آنچه باختین پیوند یا ترکیب می نامد ـ تلفیق دو
زبان مختلف درون یک گفته ـ این گفتوگویی کردن زبان همیشه در حال رخ دادن، و زبان
همواره در حال تغییر است (مورسون و امرسون 273, 295-96).
در حالیکه رشته های سنتی مانند زبانشناسی بر نیروهای
مرکزگرا که یک زبان را متمرکز ساخته و یکپارچه می کنند تأکید دارند، باختین بر
نیروهای مرکزگریز که تمرکززدا و پراکنده کننده هستند تأکید می کند: "هر گفته
در «زبانی واحد» (در نیروهای و تمایلات مرکزگرای آن)، و همزمان در هتروگلوسیای
اجتماعی و تاریخی (نیروهای مرکز گریز و وحدتزدا) نیز مشارکت دارد (گفتمان در رمان
272). این نیروهای مرکزگریزِ هتروگلوسیا آمیزهای پیچیده از زبانهایی خلق می کنند
که در عین حال آمیزهای از نگرش ها یا جهان بینی های مختلف نیز هست: برای آگاهیهای
فردی که درون زبان زندگی می کنند، زبان نه یک نظام انتزاعی از صورتهای هنجاربخش
بلکه مفهوم هتروگلات عینی از جهان است. همه کلمات طعمی از یک حرفه، یک ژانر، یک
حزب، اثری خاص، فردی خاص، یک نسل، گروه سنی، روز و ساعت خاصی در خود دارند (گفتمان
در رمان 293). اما این آمیزه پیچیده از زبانها نه ترکیب و آمیزهای صرف، بلکه
هتروگلوسیایی گفتوگویی شده، و بررسی هر زبان از دیدگاه دیگری هستند (گفتمان در
رمان 273, 295-96)
این گفتوگویی کردن زبانها وحدتی پیچیده بین خود و دیگری
خلق میکنند، زیرا معنای یک زبان نه در مقصود من و نه در آنچه می گویم و می نویسم،
بلکه در وجه مشترک مقصود من و دیگری نهفته است. از یک سو نیمی از کلامی که بر زبان
میآورم متعلق به دیگری است (293). تنها زمانی که آن را با مقاصد و نیات خودم
انباشته سازم به من تعلق می گیرد. از سوی دیگر کلامی که من بر زبان میآورم از
مقاصد دیگری انباشته می شود زیرا در زندگی فعال جهان مقصود من همواره متوجه ادراک
فعال دیگری است (282). این گفتوگویی کردن زبان ها ـ هتروگلوسیای گفتوگویی شده ـ
بطور عامدانه و غیرعمدی دائماً در فرایند تلفیق و ترکیب رخ می دهد. ترکیب «آمیزهای
از دو زبان اجتماعی درون محدوده یک گفته، برخوردی بین دو آگاهی زبانی مختلف درون
محدوده یک گفته است که بواسطه فاصله زمانی یا تفکیک اجتماعی یا عاملی دیگر از هم
جدا شدهاند» (358). از ترکیب به مثابه ابزاری هنری بطور عامدانه درون رمان
استفاده می شود. (358). همچنین می تواند غیرعمدی باشد که در این صورت ابزار اصلی
تغییر در یک زبان است.
در مورد مفهوم هیتروگلاسیا باید ایننکته مهم را گوشزد کرد که آنچه در اینجا رویکرد باختین را
جان بخشید تلاش وی براى نقد مواضع نظرى و زیبایىشناختى متعددى بود که از نظر او
در خدمتاستحکام
بخشیدن و موجه جلوه دادنِ متمرکز شدن و سلسله مراتبى شدنِ چیزىهستند که او نامش را
قلمرو «کلامی ـ ایدئولوژیکدرمتن «زیست ـ
جهان روزمرّه» مىگذارد. باختین استدلال مىکند که وارسىشتابزده رمان مدرن اروپایى، حضور تنوعى از «انواع گفتار
اجتماعى» را نشانمىدهد. بنابراین قبل از درک ماهیت گفتوگویی رمان، میبایست «پس زمینه
اجتماعى انضمامى» گفتار و مراجع زمان ـ مکانیا کرونوُتپهایى را که آنها در بر دارند آشکار شود. در حالى
که این ویژگی چندآوایی رمان مدت زمانى طولانى بود که بازشناخته شده بود اما
رویکردهاى سنتى اینامر را با ارجاع به روشهاى نامتعارف سَبک نویسندهاى خاص تبیین مىکردند.از نظر باختین این
رویکرد ناقص است زیرا که فرض را بر آن مىگذارد که مولف مسئول تمامى خلاقیت
زیبایىشناختى و مرکز خلق معناست. او این تعبیر را به عنوان ردّپاى ایدئالیسم
خودمحورانه رد مىکند و استدلالمىکند که صداى مؤلف در قیاس با ادغام هتروگلاسیاىِ اجتماعى
در شکل رمان،امرى ثانوى
است. در واقع بُتواره کردنِ صداى مؤلف پیامدهاى شومى در بردارد: از نظر باختین این امر چیزى نیست مگر بیان ایدئولوژیک
نیروهایى کهمىکوشند تا
به شیوهاى هژمونیک جهان اجتماعى را همشکل سازند و خاص بودنزندگى روزمرّه را بپوشانند و مخفى سازند. از نظر او چندین جنبش
زبانىادبى و فلسفى ــ از
بوطیقاى ارسطو گرفته تا ساختگرایى سوسورــرا مىتوان جزو همین جریانهای شىءوارهکننده و
متمرکزکننده دانست. این سنتهابیش از آن که مثالهایى ساده و بىطرفانه از «پژوهشهای ناب» باشند، فعالانهبه مستحکم کردن زبانى
واحد در سرتاسر تاریخ اروپا یارى رساندهاند. اینزبان رسمى، اشکال گفتوگویى فاخر و انواع ادبى را که خاص
نخبگان آموزش یافتهاست سرمشق خود قرار داده است و خود را در تقابل با گفتار روزمرّه «خاکى»ـ یعنى شیوههایى از گفتار که در خیابان و در
بازار و درمیادین عمومى
رواج دارد ـ تعریف میکند. مقامات رسمى مىکوشند تا بر این زبانهاىهیتروگلات نظمى ثابت
بخشند و با استناد به سبکى معیار این زبانها را تابعآن سازند «تا کیفیت از حیث اجتماعى فروبسته گروه ممتاز را
حفظ کنند» و مرزمیان استفاده زبان «مشروع» و «نامشروع» را استحکام بخشند. اما باختین معتقد
است که تلاشها براى وحدت بخشیدن به جهان کلامی ـ ایدئولوژیک هرگزبهطور کامل
موفقیتآمیز نبوده است. در کنار این گرایش مرکزگرا به سوى انسجام فرآیندهاى
مرکزگریزِ کمابیش قدرتمندى نیز جریان دارند. فرآیند مرکزگریز ــ که باختین به طور
فزایندهاى آن رابا ژانرهاى «مردمى ـ جشنى» مردم معمولى یکى مىانگارد ــاز درون واژگونی و وحدتزدایىِ نظام زبانى که رسما تضمینشده است استمرار مییابد.
بهطور کلى او جهان اجتماعى را صحنه نبرد بىپایانىمىداند که میان نیروهاى رسمى که طالب ایستایى و جمود هستند
و انگیزشهاى «غیر رسمى» که طالب جنبش و تغییر و تکثرند جریان دارد. کثرت یافتن بینشهاىاجتماعى ـ ایدئولوژیک
در جامعه مدرن به طور مؤثر، هژمونىِ جهانىبینى وزبان رسمى واحد و یگانه را پایان مىبخشد و «انواع متکثر
اهداف عاطفى وفرهنگى ـ معنایى» را که در روابط اجتماعى روزمرّه مندرجاند از قید وبندهاى یک بعدى اشکال
اولیه تفکر اسطورهاى آزاد مىسازد. باختینمىنویسد: «تنوع درونى گفتار گویش ادبى و محیط غیرادبى
گرداگرد آن، اقتداررسوم و سُننى را که هنوز آگاهى زبانى را مقید مىسازند، سست مىسازد» (1981 : 9-368). بنابراین از نظر
باختین زبان فقط به صورت انتزاعى واحداست؛ در واقعیت تکثرى فرونکاستنى از «نظامهاى اعتقادى
اجتماعى و لفظى ـایدئولوژیک» وجود دارد. در هر «زبان ملى» رسمى همواره شمارى از «زبانهاىاجتماعى» و ژانرهاى
گفتارى روزمرّه، منجمله اشکال شفاهى یا ژورنالیستى،زبان بازار یا گویشهاى روستایى وجود دارد. این زبانها داراى
طیفهاىمتفاوتى از اهداف
و لهجهها و ارزیابیهاى اجتماعى هستند. آنها از جهانروزمرّه بر مىخیزند و با یکدیگر درگیر مىشوند و الگوهاى
خاصى از انگیزشو کنش را به آگاهى انسانى وارد مىکنند و آن را جان مىبخشند و به شیوهاىگفتوگویى همزیستى
مىکنند و با هم ارتباط برقرار مىسازند. قابلیت رمانبراى جذب چنان انواعى از گفتهها و ژانرهاى گفتار روزمرّه
است که آن را بهجایگاه مهمى بدل مىسازد که از طریق آن مبارزات ایدئولوژیک و استدلالىگستردهتر تلخیص و
تجزیه مىشوند. رمان با ساختن ایماژهاى هنرى زبانهاىاجتماعى، آن هم از مواد خام هتروگلاسیاى زبانهاى روزمرّه،
به نقطهاىممتاز دست
مىیابد و از طریق آن «گفتوگوى بزرگ» دوران را مىفهمد. (باختین (1981
کارناوال هم مفهومی کلی درباره جهان و زبان، و هم یک صورت
ادبی خاص است (کلارک و هولوکیست 295-320، هولوکیست 90-89، مورسون و امرسون 443-69). در رابله و دنیای او کارناول روش زندگی و شیوه
زبانی است که با هنجارهای رسمی کلیسا و دولت، و به مثابه یک تقابل دوتایی احتمالاً
با مفاهیمی همچون چندآوایی و هتروگلوسیا نیز تقابل دارد (مورسون و امرسون 56-443).
کارناول به مثابه روش زندگی تجلی آزادی جهانی است: "کارناول منظره ای نیست که
مردم آن را تماشا کنند؛ بلکه در آن زندگی می کنند، و همه در آن مشارکت دارند زیرا
بواسطه ماهیتش دربرگیرنده تمامی مردم است. هنگامی که کارناوال جریان دارد هیچ
زندگی دیگری خارج آن وجود ندارد. طی زمان کارناوال زندگی تحت قوانین آن ـ آزادی ـ
قرار دارد" (رابله 7). کارناوال به مثابه شیوه زبانی تجلیِ رهایی از هنجارها
و ارزشهای رسمی، "نوع خاصی از ارتباط است که در زندگی روزمره ناممکن است"،
"با صور خاصی از گفتار و حرکات بازاری، آزادانه و صادقانه، که اجازه حفظ هیچ
فاصلهای بین افرادی که با هم تماس دارند را نمی دهد، و امکان رهایی از هنجارهای
آداب معاشرت و رفتار مناسب ـ که در سایر مواقع به افراد تحمیل می شود ـ را فراهم
میآورد" (10). این زبان کارناوالآسا که در بهترین وجه می توان آن را به
مثابه لحن خنده توصیف کرد بیان رهایی از هنجارهای رسمی است و بدین صورت در تقابل
دوتایی با مرجعیت کلیسا و دولت قرار می گیرد (کلارک و هولوکیست 302-299).
این زبان خنده "دنیای خود را در برابر دنیای رسمی،
کلیسای خود را در مقابل کلیسای رسمی و دولت خود را در مقابل دولت رسمی بنا می
کند" (رابله 88). اما کارناوال صرفاً دعوت به آزادی فردی نیست (کلارک و
هولوکیست 302). بلکه دعوت برای پیوستن به وحدتی پیچیده، یک اجتماع جسممند است: در
این کل جسم فرد تا حدی دیگر خودش نیست: بنابراین می توان کالبدها را با هم عوض
کرد، دوباره زنده شد (از طریق تغییر لباس مبدل و نقاب). در عین حال مردم از وحدت و
اشتراک جسمانی ماتریال و نفسانی خود آگاه می شوند" (رابله 255).
مهمترين ويژگي كارناوال، خنده است. اما، خندهي كارناوال
را نميتوان با شكلهاي خاص آن در آگاهي مدرن يكي گرفت. اين خنده، فقط تمسخرآمیز،
طنزآميز يا هجوآلود نيست. خندهي كارناوال ابژه (موضوع) ندارد. اين خنده، دوسويه
است. كليد دستيابي به ساختار كارناوال، دوسويگي است.(3) همان گونه كه كريستوا نشان
داده است، منطق كارناوال نه منطق صدق و كذب، يعني منطق كمي و علي عم و فرهنگ جدي،
بل منطق كيفي دوسويهيي است كه در آن بازيگر، تماشاگر نيز هست، ويرانگري به سازندگي
ميانجامد، و مرگ مساوي است با تولد دوباره.
افراد كارناوال همزمان، هم بازيگرند و هم تماشاگر. و از
آنجا كه خندهي شاديافزاي كارناوال در عين حال متوجه خود كساني است كه ميخندند،
افراد آن، هم سوژه خندهاند و هم ابژه آن. اين خنده، فراگير است و برخوردار از بنيايي
فلسفي؛ هم مرگ را دربرميگيرد هم زندگي را. بدين صورت، خنده كارناوال يكي از «شكلهاي
اساسي حقيقت جهان» است (3). اما باختين ميگويد، با پيدايش عصر مدرن، خنده تا حدِ
يكي از «ژانرهاي نازل» تقليل يافته است. از سوي ديگر، كارناوال خود نازل بودن را
نيز در برميگيرد. خفت كشيدن، خوار شدن، بدن و تمام كاركردهاي آن- به ويژه مدفوع
كردن، ادرار كردن و آميزش جنسي – همه اجزاء ضروري تجربهي دوسويهي كارناوالاند.
پس، بدن جزئي از اين دوسويگي است. بدن، امري در خود بسته و خصوصي نيست، بل بر روي
جهان گشوده است. به نظر باختین، تنها در رنسانس است كه بدن «به پايان خود ميرسد»
(يعني خصوصي ميشود).
كارناوال، در عين دوسويگياش، توجه را به سوي مردم را به
عنوان فعالان صحنهي مشاركت معطوف ميكند. كارناوال، چون مشاركت است، به معني حصر
نمايندگي است. پس، كارناوال، مردم را به مهمترين عنصر زندگي تبديل ميكند. مردم،
در مقام شركتكنندگان در مشاركت كارناوال، به تجسم امر كلي تبديل ميشوند.
در مسائل بوطیقای داستایفسکی کارناوال یک صورت ادبی خاص است
که ریشه در گفتوگوی سقراطی دارد (کریستوا 81-78؛ مورسون و امرسون 69-456). در
چنین بافتی کارناوال بیشتر به مفاهیم دیگر باختین یعنی گفتوگو، چندآوایی و
هتروگلوسیا شبیه است. آنطور که باختین در کتاب داستایفسکی توضیح می دهد، خط سیر
پیشرفت کارناوالی در رمان که به داستایفسکی منتهی می شود ریشه در ژانرهای جدی/کمدی
ـ که مهمترین آنها گفتوگوی سقراطی است ـ دارد (109). ژانرهای جدی/کمدی "درک
کارناوالگونه ای از جهان" را به تصویر می کشند که آشکارترین ویژگی آن
"فضای نسبیت بازیگوشانه" است (109). گفتوگوی سقراطی مبتنی بر "ماهیت
گفتوگویی حقیقت" هستند که از طریق دو ابزار ابتدایی خلق می شود: آناکروسیس
«ابزاری برای حرف کشیدن از هم صحبت خود و تحریک وی به سخن گفتن»؛ و سینکروسیس «در
کنار هم قرار دادن دیدگاه های مختلف درباره موضوعی خاص» (11-110). در "گفتوگوها"
نه برای ترغیب، بلکه برای آزمایش عقاید و افراد و زندگی مشارکتکنندگان مختلفـ سقراط، سوفسطائیان، و دیگر شخصیت های تاریخی
ـ از این ابزارها استفاده می شود.
واژه
شناخت[1] از
فعل لاتین به معنای "دانستن" گرفته شده است و به معنای دانشی است که ما
میتوانیم برای درک محیط خود از آن استفاده کنیم. معمولاً شناخت را با ادراک[2] ـ که
ما از طریق آن اطلاعات را از جهان خارج دریافت می کنیم ـ در تقابل میدانند. اما در
بسیاری از نظریات اخیر در مردمشناسی و روانشناسی تأکید بر آن است که تمایز دقیق و
روشنی بین این دو فرایند وجود ندارد.
مطالعه
شناخت مطالعه چگونگی یادگیری، ذخیره و بازیابی دانش توسط انسان است. واضح است که
دانش افراد شامل آنچه از دیگران آموخته اند و آنچه به نسل دیگر منتقل خواهند کرد
نیز میشود. این همان چیزی است که انسان شناسها معمولاً فرهنگ نامیده، و موضوع
اصلی انسانشناسی فرهنگ در نظر میگیرند. در نتیجه آن بخش از انسانشناسی که به
فرهنگ میپردازد به برخی جنبه های شناخت ـ نه تمام آن ـ نیز توجه دارد. نخست آنکه
بخش زیادی از دانش انسانی ـ حداقل به تمامی ـ از دیگران آموخته نمیشود. برای مثال
بسیاری از روانشناسها معتقد هستند گرچه افراد زبانهای خاص را میآموزند، توانایی
یادگیری زبان به مثابه بخشی از میراث ژنتیکی انسان است و از دیگران یادگرفته نمی
شود. دوم، گرچه مطالعات انسانشناختی درباره فرهنگ به آنچه مردم میدانند میپردازد،
اما انسانشناسها بطور کلی علاقه چندانی به فرایند کسب دانش و چگونگی سازماندهی
آن ندارند؛ این بخش به روانشناسها مربوط میشود.
روانشناسی و انسانشناسی
واضح
است که نمیتوان بین جنبه هایی از شناخت که در روانشناسی مورد بررسی قرار میگیرد،
و جنبه هایی که مورد توجه انسانشناسها است مرز و تمایز قطعی قائل شد؛ پیشینه این
دو رشته گواهی بر این مسئله است.
البته
بنظر میرسد در سالهای اخیر روانشناسی توجه چندانی به مسائل انسان شناختی همچون
چگونگی انتقال دانش بین انسان ها در بافتهای طبیعی ـ مانند زندگی خانوادگی، محل
کار، بازی و غیره ـ نداشته است؛ از آن جهت که دغدغه اصلی آن نیاز به داشتن کنترل
تجربی دقیق بوده است، که در نتیجه آن روانشناسها شناخت را تنها درون محیط
آزمایشگاه مطالعه میکردند.گرچه حتی زمانی که این دیدگاه در اوج خود قرار داشت بودند
روانشناسانی که ادغام انسان شناسی و روانشناسی برایشان اهمیت داشت. از همین رو بود
که وایگوتسکی، روانشناسی روسی بر اهمیت درکِ چگونگی در هم آمیختن رشد شناخت فردی
کودک با دانشی که در یک گروه اجتماعی خلق شده و نسل به نسل منتقل میشود تأکید
کرد. او این مسئله را «ناحیه تقریبی رشد[3]» می
نامد. تقریبا در همان دوره بارتلت (روانشناس کمبریجی) به مسائل مشابهی پرداخت و
بطور فعال با انسان شناسهایی همچون ریورز و جی.باتسون همکاری کرد، و در راستای آن
انگاره «طرحواره» را مطرح کرد. طرحوارهها مدلهای سادهای از دانش فرهنگی خاص
هستند که دریافت و دانش را منتقل میکند. بنابراین نظریه طرحواره میکوشد چگونگی
تأثیر فرهنگ روی روان را تبیین کند (بارتلت 1932).
در
انسان شناختی توجه به شناخت در اوایل این قرن ـ هنگامی که انسانشناسها درباره
میزان مشابهت تفکر انسانها با یکدیگر اختلاف نظر و مشاجره داشتند ـ افزایش یافت. تایلور
انسان شناس انگلیسی و لوی برول فیلسوف فرانسوی را میتوان نماینده دو سوی این
مشاجره دانست. تایلور به تکامل فرهنگ و پیشرفت ذهنی انسان علاقمند بود. از نظر او
تفاوت بین افرادی همچون ابورگینی های استرالیا و انگلیسیهای قرن نوزدهم را میتوان
بر اساس تکامل تاریخی فرهنگ آنها توضیح داد، و ارتباطی به اختلاف بنیادین در طرز تفکر
آنها ندارد. تایلور معتقد بود بین انسانها «وحدت روانی» وجود دارد. از سوی دیگر
لوی برول معتقد بود مردم ابتدایی (بویژه سرخپوست های آمریکای جنوبی) برخلاف
اروپاییان نوعی تفکر پیش منطقی دارند که در آن تقابلهای بنیادین به این صورت وجود
ندارد. به بیان دیگر از نظر لوی برول اصول عقلانیت بین تمام انسانها مشابه نیست.
البته اکنون تقریبا همه انسانشناسها نظر تایلور را پذیرفته اند و حتی بنظر میرسد
خود لوی برول هم در اواخر عمر تغییر عقیده داد. اما طی قرن معاصر بخاطر تأثیری که
بواس روی انسان شناسی آمریکایی داشت، بحث و مشاجره درباره مشابهت یا عدم مشابهت
طرز تفکر انسانها شکل دیگری به خود گرفت. نظریه بواس ـ و بسیاری از شاگردانش ـ
درباره شناخت آن بود که فرهنگ ما ـ یعنی نظام دانشی که از دیگر اعضای جامعه به ارث
میرسد ـ چگونگی درک ما از جهان ـ به بیان دیگر شناخت ما ـ را تعیین میکند. روت
بندیکت، هنگامی که اظهار داشت انسان شناسی به روانشناسی نیاز دارد در حالیکه
روانشناسی صرفا مطالعه انسانشناختی در سطح فردی است، به بهترین نحو این دیدگاه را
به تصویر کشید. چنین رویکردی ـ که به هنگام عقب نشینی روانشناسهای شناختی به درون
آزمایشگاههای خود روی داد ـ حداقل در آمریکا به قطع تماس بین دو رشته منجر شد.
البته
یک دیدگاه در نظریه شناختی بواس توجه روانشناسها را به خود جلب کرد، نخست به این
خاطر که بسیار تحریک آمیز[4] (provocative)بود و دوم از این جهت که نسبت به دیگر بیانیههای
انسان شناختی درباره فرهنگ ابهام کمتری داشت.
این
همان نظریهای بود که شناخت و فرهنگ را با زبان تلفیق کرد و بخاطر ساپیر و ورف[5] ـ دو
فردی که آن را ارائه کردند ـ فرضیه ساپیرـورف نامیده میشود. ساپیر و ورف معتقد
بودند دستورزبان و واژگان یک زبان خاص تعیین کننده شناخت مردمی است که به آن زبان
سخن می گویند. آزمایش دعویهای این فرضیه دشوار بود و هنوز اثبات نشده اند.
در
اواسط قرن نویسندگان دیگری نیز سعی در از بین بردن شکاف بین روانشناسی و انسان
شناسی شناختی داشتند. مهمترین آنها لوی استراوس است که از نظریات روانشناختی بکار
گرفته شده در آثار زبانشناسهای ساختاری استفاده کرد. دیگر نویسندگان تلاش کردند
تکنیک تحلیل معنایِ «تحلیل مولفهای» را با یافته های روانشناختی تلفیق کنند
(والاس 1965).
اخیراً
انسان شناسها مجدداً به اهمیت نظریات روانشناسها درباره شناخت علاقمند شدهاند. این
علاقه و توجه بر چندین موضوع متمرکز میباشد که ما در این مقاله به آنها اشاره
خواهیم کرد.
مفاهیم
(concepts)
مفاهیم
واحدهای کوچک شناخت هستند که ما از طریق آن محیط اطراف خود را درک می کنیم.
بنابراین می توان فرض کرد که بیشتر انسانها یک مفهوم «پرنده» دارند. در نتیجه، از
آنجا که دارای این مفهوم هستیم هنگامی که حیوان خاصی را در حال پرواز میبینیم میدانیم
که یک پرنده است و بلافاصله و بطور خودکار به فرضیاتی درباره آن می رسیم: برای
مثال این فرض که تخم میگذارد. بنابراین مفهوم پرنده بخشی از شناخت ما بوده و توسط
دیگران به ما آموخته شده است؛ به عبارت دیگر این مفهوم توسط تاریخ مردم ما خلق شده
و بخشی از فرهنگ ما محسوب میشود.
همانطور
که در قسمت پیش اشاره کردیم، سنت بواسی در انسان شناسی فرهنگی بر چگونگی هدایت شدن
شناخت توسط فرهنگ تأکید دارد، که مثال بارز آن نام رنگ ها است. اعضای سنت بواس
معتقد بودند همه انسانها طیف رنگی مشابهی میبینند، اما چون این طیف یک پیوستار
است چگونگی تفکیک این طیف در فرهنگ های مختلف متغیر است. البته در کتاب معروف
برلین و کی، و در مطالعات بعدی که نشان داد هیچ مولفه قراردادی در تفکیک طیف وجود
ندارد و تفاوت بین فرهنگها بسیار محدود است نادرستی این نظریه اثبات شد. این
مطالعه و تحقیقات بعدی نشان دادند در بسیاری عرصههای مهم و کلیدی تمامی فرهنگها
از اصول شناختی مشابهی استفاده میکنند، در حالیکه انسان شناسهای فرهنگی این اصول
را متغیر در نظر گرفته بودند. برخی انسانشناسها این یافتهها را با پیشرفتهای
حاصل شده در زبانشناسی ـ مبنی بر اینکه توانایی یادگیری زبان نتیجه برنامهریزی
ژنتیکی مشترک در تمام انسانها است ـ مرتبط میدانند. بعضی انسان شناسها معتقدند
این مسئله درباره بسیاری از عرصه های فرهنگی ـ همچون طبقه بندی گیاهان و حیوانات،
مفاهیم مربوط به روابط فرد و جامعه ـ صدق میکند. حتی انواع خاصی از روایتها راحتتر
آموخته می شوند زیرا با زمینههای ژنتیکی ما تناسب دارند، در حالیکه باقی روایتها
ـ که با ویژگیهای شناختی ما تناسب ندارند خیلی زود فراموش میشوند (اسپربر 1985).
اگر صحت این نظریات ثابت شود به بازنگریهای بنیادین در مفاهیم انسان شناختی
درباره فرهنگ و جامعه منجر خواهند شد.
طرحواره
مثالی
که معمولاً از طرحواره در یک جامعه صنعتی شده داده می شود «رفتن به رستوران» است؛
و یا در حقیقت اگر فرد در چنین جامعه ای به رستوران برود باید انتظار وقوع چه
چیزهایی را داشته باشد. البته چنین توالی کلیشهای هرگز آن چیزی نیست که در واقعیت
اتفاق می افتد، اما آگاهی از این طرحواره فرد را قادر می سازد از عهده رویدادهای
مختلفی که ممکن است در هر موقعیت خاص رخ دهد برآید، و یا داستانهایی درباره آنچه
وقتی افراد به رستوران رفته اند رخ داده است را درک کند. طرحواره ها در حقیقت دانشی
هستند که فرد به آنها تکیه می کند تا بتواند به جنبه های غیرقابل پیش بینی زندگی
توجه بیشتری داشته باشد. بنابراین همانطور که برخی انسان شناسها مطرح کرده اند
طرحواره ها نماد اصول بنیادین فرهنگ هستند، و برخی از نویسندگان تلاش کردهاند
بینشهایی موجود درباره طرحوارهها در روانشناسی را با دغدغه های سنتی تر انسان
شناسی تلفیق کنند (هالند و کوئین 1987). نویسندگانی همچون استراوس و کوئین (1994)
نظریه طرحواره را به نظریه پیوندگرایی[8] ـ
مبنی بر اینکه دانش عادتوارهای به گونهای ذخیره و بازیابی میشود که آن را از
درک مردم عادی از چیستی دانش متفاوت میسازد ـ پیوند داده اند. این نویسندگان
معتقد هستند انسان شناسها دانش فرهنگی را به گونه ای ارائه کرده اند که اساساً
گمراه کننده است.
بانفوذترین
انسان شناس مدرن که بر اهمیت تمثیل برای فرهنگ و اندیشه تأکید داشته لوی استراوس
است. وی در کتاب «ذهن وحشی» می نویسد بسیاری از اندیشههای نوآورانه انسانی
دربرگیرنده قیاس بین نظام های طبقه بندی در قلمروهای مختلف است. بسیاری از مطالعات
روانشناختی که از طریق آزمایش اهمیت تفکر قیاسی را نشان دادهاند از این نظریه
استراوس حمایت کرده اند. بنابراین مطالعه شباهت و قیاس که ـ شامل مطالعه استعاره
ها میباشد ـ عرصه مناسبی برای همکاری بین دو رشته انسان شناسی و روانشناسی به
شمار می رود. همچنین اثر مشترک لکاف و جانسون ـ یک فیلسوف و یک زبانشناس ـ اهمیت
بسیاری زیادی در هر دوی این رشته ها داشته است. لکاف و جانسون معتقد بودند که
تقریباً تمامی زبان ما ـ و در حقیقت فرهنگمان ـ بر اساس بنیانی ساده از حالات بدنی
تدوین شده است که در قالب استعاره های ریشه ای برای بیان بینهایت انگاره و اندیشه
به کار میروند. این نظریه پیامدهای بسیاری برای درک ما از فرهنگ و تحولات آن، و
نفوذ گسترده ای روی انسان شناسی داشته است.