ما در اینجا تنها
مواردی را فهرست کرده ایم که بر اساس تجاربمان فکر می کنیم ده مغلطه برتری هستند
که در مباحث گفتاری و نوشتاری رخ می دهند. البته باید اشاره کنیم که برخی موارد
لیست ما واقعا خطاهای استدلالی نیستند، بلکه ناتوانی در استدلال می باشند. برای هر
مورد تفسیری ارائه داده ایم.
شخص بنیادی/ مغلطه ژنتیکی ـ اگر این مغلطه فقط در امور سیاسی وجود می داشت همچنان جزو مشهودترین نمونه
های تفکر معیوب محسوب می شد. شاید این امر که دعوی از جانب یک دموکرات یا جمهوری
خواه برجسته مطرح شده است دلیلی برای حرکت سیاسی دانستن آن باشد، ولی ما دائما
افرادی را می بینیم که از بررسی ـ حتی گاهی شنیدن ـ پیشنهادات مطرح شده از سوی
دیدگاه سیاسی مخالف سرباز می زنند.
اما
آنچه در مسائل سیاسی رخ می دهد در عرصه های دیگر نیز صدق می کند. مخالفین در
تقریبا هر زمینهای بهای کمی به دعوی
رقبای خود می دهند. ما در مشاجرات بین دانشمندان فیزیک و دانشمندان رفتاری، بخشهای
مختلف یک دپارتمان علمی و بین اعضای یک خانواده شاهد چنین امری هستیم. به عبارت
دیگر اگر طرف دشمن ما باشد به هیچ وجه حق با او نیست.
تفکر آرزومند ـ ممکن است برخی از وجود
این مقوله در فهرست ما تعجب کنند، اما ما با مشاهده رفتار افراد مختلف به این
نتیجه رسیدیم که آنها به آنچه می خواهند درست باشد اعتماد بیشتری دارند تا
به آنچه که شواهد کافی برای صحت آن در دست دارند. تبلیغات، باورهای ما درباره
افراد مشهور و بسیاری از دیگر جنبه های زندگی از این تمایل استفاده می کنند.
چندبار دیده ایم مردم چیزهایی را خریدهاند که ادعا می شود آنها را
جوانتر یا جذابتر نشان می دهد، اما هیچ نتیجه ای نگرفته اند؟ بیشتر اوقات همین
افراد محصول بعدی که احتمالا دارای مواد ترکیبی مشابهی است ـ اما بودجه تبلیغاتی
بیشتر یامدلهای خوش قیافهتری دارد ـ را نیز خریداری می کنند. ما نتوانستیم این موضوع را جز با توجه به
تاثیر تفکر آرزومند توضیح دهیم.
هیچ یک از ما ـ نویسندگان کتاب ـ چندان اعتقادی به مجازات
اعدام نداریم. اما بطور جدی حاضریم درباره افرادی که با تکیه بر تفکر آرزومند
کلاهبرداری را اختراع کردند و اندوخته یک عمر افراد مسن را از چنگ آنها در میاورند
استثنا قائل شویم.
استدلال مبتنی بر مقبولیت ـ این نوع استدلال به
همراه تفکر آرزومند و جاذبه اقتدار گروه همتا و گذشتگان فرد یکی از دلایل عمده
اعتقاده به جنبه های ماورا طبیعی ادیان جهان طی تاریخ بوده است. همین موضوع به
تنهایی کافی است که این مورد را در فهرست ما قرار دهد.
اگر کسی فکر کند که هیچ یک از اعضای گروه همتایش به معجزه
اعتقاد ندارد، و خودش هم به شخصه شاهد چیزی معجزه آسا نبوده باشد بنظر شما چقدر
امکان دارد که به معجزه اعتقاد داشته باشد؟ اما بیشتر مردم (بیش از نیمی از مردم
آمریکا) به معجزه اعتقاد دارند و ما مطمئن هستیم که چنین باوری تا حد زیادی متکی
بر این حقیقت است که بیشتر اعضای گروه همتای فرد به آن اعتقاد دارند.
نتیجه گیری عجولانه ـ ذهن انسان به سرعت متوجه
ارتباط میان و مابین اشیا، رویدادها، افراد و . . . می شود. اغلب این توانایی برای
تشخیص مشابهتها مسئله مرگ و زندگی است. (آن روز یک مار شبیه این
اگ را نیش زد و باعث مرگش شد. گمانم بهتر است ازش فاصله بگیریم). اما اینگونه
ارتباطات که بطور طبیعی تشخیص می دهیم می بایست به کمک قوای استدلال ما بررسی
شوند. (وقتی خواب دیدم روز عید پاک باران آمده است واقعا باران باید، دیشب خواب
دیدم که قیمت سهام افزایش پیدا میکند، گمانم بهتر است سهام بیشتری بخرم). ما می
بایست میان ارتباطهای روانشناختی و منطقی و بین علل واقعی و تصادف
تمایز قائل شویم.
برخی مغلطه های مرتبط تحت این مقوله قرار می گیرند: یکی از
این مغلطه ها خطای تعمیم دادن مدرکی است که صرفا گزارشی ناموثق می باشد. ما به
سرعت نتیجه می گیریم که تجارب خود یا دوستانمان برای نتیجه گیری درباره تمامی جهان
کافی هستند. اما اینکه دوست شما بدون هیچ مشکلی سیگار کشیدن را ترک کرده دلیل نمی
شود فکر کنید دیگران نیز مشکلی نخواهند داشت.
دوم گونه نتیجه گیری بر اساس یک تشابه نادرست است. این امر
که دو چیز در برخی جنبه ها مشابه هستند دلیل نمی شود فکر کنید در تمام موارد دیگر
نیز تشابه دارند. در موارد مشابه یش از اینکه بخواهیم با توجه به یک مورد، درباره
مورد دیگر قضاوت می بایست با دقت هرچه تمامتر برای یافتن مشابهت ها و عدم مشابهتها مربوط آنها را بررسی کنیم.
آخرین
گونه مغلطه نتیجهگیری عجولانه ـ که بدترین نوع آن نیز هست ـنوعی است که جامعه (به پیروی از رسانه ها) فردی را گناهکار می داندکه تنها
به مظنون بودن احتمالی وی اشاره شده است. نمونه های این مورد را می توانید در
پرونده مشهور سام شپرد (که فیلم و سریال فراری بر اساس آن ساخته شد) و پرونده
ریچارد جوئل مشاهده کنید. ریچارد جوئل در حقیقت در ماجرای بمب گذاری المپیک
آتلانتا در سال 1996 یک قهرمان بود، او متوجه کوله پشتی سرنوشت ساز ـ که یک بمب
دستی از آب در آمد ـ شد و به مردم اخطار داد تا از آن فاصله بگیرند. اما کمی بعد
نامش به عنوان یکی از مظنونین پرونده اعلام شد. گرچه خیلی زود مراجع قضایی بی
گناهی وی را تایید کردند اما داغ مظنون بودن بر وی زده شده بود و تا ماهها در مسابقات
ورزشی و دیگر رویدادها مورد آزار و اذیت قرار می گرفت، و آرزوهایش برای یافتن شغلی
در مراجع قانونی برباد رفت. این مورد و دیگر موارد مشابه در نتیجه تصمیم گیری
جامعه بر اساس باریکه هایی از اطلاعات است.
استدلال از روی خشم ـ
این مقوله بخاطر افزایش قطبی شدن گفتمان سیاسی اهمیت زیادی در لیست ما دارد. تنها
ذکر نام بیل کلینتون (از یک سو) یا جورج بوش می تواند فشار خون تعداد زیادی از
همشهریان ما را بالا ببرد. خصومت و خشم جای ارائه و ارزیابی شواهد را گرفته اند و
در نتیجه حدود یک نسل است گفتمان سیاسی ملی ما روندی نزولی دارد. ما بخشی از این
روند نزولی را در نتیجه وجود رسانه های الکترونیکی می دانیم. گرچه رادیو و تلویزون
توان بالقوه افزایش گفتمان عمومی را دارند در حقیقت تاثیری متضاد بر جامعه گذاشته
اند. بسیاری از برنامه های تلویزیونی که به مباحثات سیاسی می پردازند بدل به
مسابقات عربده کشی شده اند در آنها که چند احمق بر سر بلندترین صدا و بدترین توهین
با یکدیگر رقابت می کنند. ممکن است این برنامه ها شبیه مشاجره باشند، اما به هیچ
وجه چنین نیستند. برنامه های رادیویی زنده نیز با آن آمارهای ساختگی، اظهارات
نادرست، اشاعه شایعات و لقب دهیهای
کلی که جای استدلال و مدرک را گرفته است بدتر از تلویزیون هستند. (ما نام این
مغلطه را مغلطه راش لیمبو گذاشته ایم، چرا که او در این زمینه به مرحله استادی
رسیده است). بسیاری از این برنامه ها تنها به منظور افزایش ضربان قلب مردمی طراحی
شده است که جفنگیات مجری برنامه (حال متعلق به هر سوئی از طیف سیاسی که باشد) را
باور دارند.
باید
بگوییم که این استدلال شامل مرد پوشالی و اغلب بلاگردانی نیز می شود. ساده ترین
راه برخورد با مسئله شناسایی یک دشمن، تحریف کردن مواضع واقعی او و مقصر دانستنش
در هر زمینه ممکن است.
مرد پوشالی ـ اسلحه
اصلی دلالان خشم ـ که قبلتر توضیح دادیم ـ تحریف و اغراق نظرات دیگران است. این
تاکتیک را به وفور می توان در برنامه رسانه ها و سیاست های متعارف دید. در حقیقت
بنظر می رسد که در سالهای اخیر سیاستهای این چنینی را از روی رسانه ها الگوبرداری
کرده اند. (نصیحتی را که سخنگوی سابق مجلس نیوت گینگریچ به کاندیداهای محافظه کار
در سال 1994 کرد بخاطر بیاورید. وی هنگام بررسی کاندیداهای دموکرات و پیشنهادات
آنها گفت می بایست از کلمات اصطلاحات . . . و خائن تا حد امکان استفاده کنید.) بنظر
می رسد هیچ کس گمان نمی کند مردم آمریکا بتوانند بر اساس اطلاعات صریح و مستقیم
تصمیمات سیاسی اتخاذ کنند. و از انجا که تعداد معدودی از آمریکایی ها سعی می کنند
چنین اطلاعاتی بدست بیاورند، این نگرش چندان هم بی پایه و اساس نیست.
مغلطه پس بنابراین (لاتین)
ـ ما معمولا استدلال پس بنابراین را به کمک نمونه های ساده علت و معلول توضیح می
دهیم. اما حیله واقعی در سطوح پیچیدهتر رخ می دهد. برای مثال در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر نرخ بهره ها به شدت
بالا رفت، اما در دوران ریاست جمهوری جورج بوش اول اقتصاد دچار رکود شد. هر دو
رئیس جمهور به این خاطر مقصر شناخته شدند اما آیا واقعا سیاست های انها دلیل واقعی
این رویدادها بود؟ احتمالا نه. بیشتر مردم از خود نپرسیدند آیا واقعا عملکرد یا
عدم عملکرد رئیس جمهور سبب وقوع بحران شده است یا نه. تمایل ما به کسب ساده ترین و
آسان ترین پاسخ باعث شیوع این مغلطه ـ و اکثر مغلطه های دیگر ـ می باشد.
نخود سیاه/ پرده دود ـ
برخی ممکن است این مورد را مغلطه «دوره
توجه» بنامند، زیرا بیشترین تاثیر را روی شنوندگان و خوانندگانی دارد که قادر
نیستند هنگامی که بواسطه برخی انحرافات وسوسه می شوند روی مسئله مورد بحث تمرکز
کنند. این روزها که سیاستمداران و دیگر چهره های مطرح از پاسخ به سوالات دشوار
شانه خالی می کنند، به آنها اجازه و فرصت اینکار داده می شود. چند وقت می شود که
نشنیده اید گزارشگری بگوید: «اما آقا شما به سوال من پاسخ ندادید!» احتمالا آخرین
باری که شنیدید سیاستمداری پاسخ مستقیم و درست به سوالی بدهد با این مورد نیز
برخورد کردید. همه ما این مطلب را شنیده ایم که رسانه و افراد مورد مصاحبه به
یکدیگر وابسته هستند، یعنی بر یکدیگر متکی بوده و اساسا منافع یکسانی دارند و این
موضوع باعث می شود مصاحبه کننده برخورد آسانی با مراجع امور داشته باشد. اما ما
معتقدیم که گزارشگرها خود مستعد هستند قربانی این مغلطه شوند. آنها هنگامی که
پرسشی مربوط به پرسش پیشین بیشتر به نفع مردم خواهد بود براحتی به سراغ سوال بعدی
در لیست خود می روند، و به عقیده ما این موضوع یک قصور جدی بوده و به ضرر جامعه
است.
مغلطه تفکر گروهی ـ
این مغلطه پس از حمله تروریستی 11 سپتامبر احیا شده است. در پی این حمله ها یک شوک
احساسی قابل درک روی داد، اما پیش از اینکه این شوک کمرنگ شود شعار کشور «ما متحد
می مانیم» شده بود. البته هیچ چیز نامعقولی در متحد بودن وجود ندارد، اما این شعار
خیلی زود بدل به عدم تحمل هرگونه موضع مخالف دیدگاه رسمی دولت ایالات متحده (که
کاخ سفید اعلام می کرد) شد. نظر غالب بسیاری بخشها ـ همچون دپارتمانهای خود دولت ـ
این بود که تمامی آمریکایی های خوب با این موضع رسمی موافق هستند. برای تقویت این
تفکر گروهی ـ شامل توصیف انتقادها به عنوان کمک دهی و تسلی ـ از نیروی قابل ملاحظه
ای استفاده شد.
البته
تنها دلیل وقوع این پدیده سیاستهای ملی نیست. توجه کنید چطور داورها در بازی
بسکتبال بیشتر از تیم شما خطا می گیرند تا از تیم مقابل؟ وفاداری ما نسبت به
گروهمان می تواند قضاوت ما ـ بگونه ای سرگرم کننده یا خطرناک ـ تاثیر بگذارند.
تاکتیک ترساندن ـ
استدلالی که از تاکتیک ترساندن استفاده میکند مانند باران در سیاتل است: هیچ گاه متوقف نمی شود. مغلطه تاکتیک ترساندن
به همراه استدلال از روی خشم شیوه اصلی مجریان رادیویی و دیگر عوام فریب ها و هوچیهاست که یافتن نمونه های آن بسیار آسان است.
افزایش استانداردهای بازده سوخت چه اشکالی دارد؟ خب، آیا دوست دارید اتومبیلهای
خیالی را برانید؟ چطور؟ برای اینکه اگر شرکتهای اتومبیل سازی مجبور شوند
اتومبیلهای خود را با بازده بالاتر بسازند مجبور می شوید اتومبیلهای خیالی برانید.
مشکل پیشنهاد کاهش شدید مالیات چیست؟ هیچ ایرادی ندارد، فقط خیلی زود می بایست دور
خدمات امنیت اجتماعی و پزشکی را قلم بگیرید.
مغلطه
تاکتیک ترساندن متوسل به ترس و وحشت می شود، و اغلب ترس می تواند انگیزه بسیار معقولی
باشد: مدارکی حاکی از اینکه موضوع الف نتایج وحشت انگیزی خواهد داشت دلیل خوبی
برای اجتناب از موضوع الف است. اما اشاره صرف به مسئلهای وحشتناک توصیف یا تجسم روشنی از آن واقعه شوم
نیست. شما با توصیف صرف اینکه اگر یک دیکتاتور بمب اتمی در نیویورک بیندازد چه خواهد
شد ـ یا با نشان دادن عکسهای فجیع آنچه بر سر دیگران آورده است ـ نمی توانید لزوم
براندازی او را اثبات کنید. در صورتی که خطر توصیف شده اثبات نشود، تفکر مغلطه
آمیز است.
از
تاکتیک ترساندن در تبلیغات نیز استفاده می شود. اما نگران کردن مشتریها بر سر شوره
سر یا بدبویی دهان یا بوی فرش دلیل مناسبی برای خرید نوع خاصی از شامپو یا
خمیردندان یا شامپوی فرش نیست. مردم اغلب به این دلیل وسوسه می شوند اتومبیل یا
خانه ای را بخرند که می ترسند فرد دیگری ممکن است پیش از آنها پیشنهاد داده و این
فرصت را از چنگشان بیرون بیاورد. این کار در صورتی که منجر به خرید چیزی شود که در
غیر این صورت نمی خریدند، نامعقول است. آیا می دانید چه تعداد در خانههایی زندگی می کنند که بخاطر اینکه می
ترسیدند اگر همین حالا آن را نخرند از دستش خواهند داد آن را خریدند؟